سفارش تبلیغ
صبا
 
درباره وبلاگ

لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 6
  • بازدید دیروز: 44
  • کل بازدیدها: 277038



My Favorite Movies and Quotes
صفحه نخست                  ATOM                 عناوین مطالب            نقشه سایت
یکشنبه 89 مرداد 31 :: 11:46 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian

.

John Locke:do not tell me what i cant do

به من نگو چه کار نمیتونم بکنم




موضوع مطلب : دیالوگها


یکشنبه 89 مرداد 31 :: 11:39 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian

لزلی بدیکت:پول همه چیز نیست جت.


جت رینک:  وقتی که بدستش میاری ، آره.




موضوع مطلب : دیالوگها


یکشنبه 89 مرداد 31 :: 10:58 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian

 

بجنگید ممکنه بمیرید، فرار کنید زنده میمونید. دست کم مدتی! ولی چند سال بعد توی رختخواب هاتون میمیرید. کدوم رو انتخاب می کنید؟ حاضزین تمام روزها رو از امروز تا لحظه مرگ حسرت بخورین، همش افسوس بخورین که چرا اینجا نموندین و این جمله رو نگفتین ، که می تونن جان ما رو بگیرن ولی آزادی مارو هرگز...




موضوع مطلب : دیالوگها


یکشنبه 89 مرداد 31 :: 10:51 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian


دکتر لکتر : می شنوم. بعد از مرگ پدرت ، یتیم شدی. ده سالت بود. رفتی که با بچه های فامیلتون زندگی کنی ، توی یه مزرعه با گوسفند و اسب توی مونتانا. و ... ؟
کلاریس : و فقط یه روز صبح من فرار کردم ...
دکتر لکتر : فقط همین نه کلاریس. به خاطر چی ؟ کی شروع کردی ؟
کلاریس : خیلی زود. توی خاموشی هوای تاریک.
دکتر لکتر : اون وقت یه چیزی تو رو بیدار کرد. چی ؟ خواب می دیدی ؟ چی بود ؟
کلاریس : صدای عجیبی شنیدم ...
دکتر لکتر : چی بود ؟
کلاریس : نمی دونستم. رفتم که ببینم ... جیغ کشیدن ! یه جور جیغ کشیدن. مثل صدای یه بچه ...
دکتر لکتر : چی کار کردی ؟
کلاریس : لباسامو پوشیدم بدون اینکه چراغو روشن کنم. رفتم طبقه پائین ... بیرون ... به طویله سرک کشیدم ... خیلی ترسیده بودم که بخوام توشو ببینم ، اما باید می دیدم ...
دکتر لکتر : و چی دیدی ، کلاریس ؟
کلاریس : بره ها رو. بره ها داشتن جیغ می کشیدن ...
دکتر لکتر : اونا داشتن بره های کوچیکو می کشتن ؟
کلاریس : آره ... ! اونا داشتن جیغ می کشیدن.
دکتر لکتر : پس فرار کردی ؟
کلاریس : نه. اولش سعی کردم فراریشون بدم ... من در طویله رو باز کردم. اما اونا نمی خواستن فرار کنن. اونا همین طور اونجا موندن ، گیج شده بودم. اونا نمی خواستن فرار کنن ...
دکتر لکتر : اما تو می تونستی و این کارو کردی ، نکردی ؟
کلاریس : آره ، من یه بره رو برداشتم. و فرار کردم ، تا جایی که می تونستم سریع دوییدم ...
دکتر لکتر : کجا می رفتی ، کلاریس ؟
کلاریس : نمی دونم. من غذا یا آبی نداشتم و خیلی سرد بود ، خیلی سرد. فکر کردم ، فکر کردم اگر یکیشونو بتونم نجات بدم ... اما خیلی سنگینی می کرد. خیلی سنگین ... نتونستم بیشتر از چند مایلی دور بشم که ماشین شهربانی منو پیدا کرد و سوارم کرد. مزرعه دار خیلی عصبانی بود ، منو فرستاد به پرورشگاه کلیسا تو بوزمون. من دیگه هیچ وقت مزرعه رو ندیدم ...
دکتر لکتر : اما سر بره تو چی اومد کلاریس ؟
کلاریس : اونا کشتنش.
دکتر لکتر : تو بعضی وقتا از خواب بیدار میشی ، نمیشی ؟ توی تاریکی بیدار میشی ، در حالی که بره ها دارن جیغ می کشن ؟
کلاریس : آره ...



موضوع مطلب : دیالوگها


یکشنبه 89 مرداد 31 :: 10:40 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian


باید دیوونه باشم تو همچنین دیوونه خونه ای بمونم!



موضوع مطلب : دیالوگها


یکشنبه 89 مرداد 31 :: 1:21 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian

 

 

همه ی ما به آینه هایی احتیاج داریم که یادمون بندازه ما کی هستیم ، من با بقیه فرقی نداره

 




موضوع مطلب : دیالوگها


یکشنبه 89 مرداد 31 :: 1:8 صبح ::  نویسنده : Nasrin Mohebbian

 

تو دنیا نزدیک 550 میلیون سلاح گرم وجود داره یعنی به ازای هر 12 نفر یک سلاح وجود داره حالا سوال اینه که ما 11 تای دیگه رو چه جوری مسلح کنیم؟




موضوع مطلب : دیالوگها


<   1   2   3   >